.

۱۳۸٩/٤/۱٩
تلخترین خداحافظی

تلخترین خداحافظی

خدایا لحظه های سرنوشت سازم رسیده ....
آری , اینجا جایی است  برای وداع
دیدی چه بی صدا
یعنی بازم باید سکوت کنم؟
راهمو گم کردم سرگردونم
با گریه های یکریز یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته در پای
باد
با هفته های رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت رفتیم وسوختیم وفرو ریختیم
یاد عشقمون پوسیده روی قبار طعنه ها
مه گریه تو هوا میگه که مرده خندها
خونمون دیگه خرابه سقفمون دبگه زمینه
لحضه جدای امد
حالا ما ط....... و خواستیم
باید فراموشت کنم...
چندیست تمرین میکنم
 رهگذر میتوانم میشود
آرام تلقین میکنم
شاید این تلخترین خداحافظی عمرم باشه ....
 

رهگذر

۱۳۸٧/۱/٢٧
در برابر خدا

مهر بر لب میزنم و نیز خاموش میمانم
تو نیز هیچ نگو
که خود میدانم بازنده این بازی منم
تو گنهکار نیستی
مهلتی برای شکستن سکوت می خواستی
و اکنون ......
در این بیابان گرفتار شده ام
بغض راه گلویم را بسته
به جرم سنگینی متهم شدم
دستی می جویم نه برای نجات برای رهایی
 قاصدک به تو اتقدر دورم
که حتی نامت را گم کردم
نفرین بر من
شرمم باد که خود را آدمی خواندم
و تو ای عاشق پاک خدا
و به تعبیر رهگذر
لیک می گویم که لیلیم همچون تو نبود
و این اخرین بهانه بود برای از تو گفتن
و خوشحال باش که این بار از تو نوشتم یه خاطر خودت نوشتم
به سرعت می گذرد 
 
اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

رهگذر



۱۳۸٥/٩/۱٩
نا رفیق

ای نا رفیق

به کدامین گناه ناکرده

تازیانه ام می زنی

به حقیقت که هویتیت را

دیر زمان است که در زیر پای رهگذران

به عرضه نهاده ای

نقابت را بردار

زیر پایم را زود خالی کردی

مجالی می خواستم اندک

به اندازه ی یک نفس

این نگاهت چیست؟

سلام پر مهرت را باور کنم

یا پاشیدن نمکت را؟

خنجر را دستت دادم و گفتم

پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش

اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت

پشت سرم را نگاه کردم

کسی جز تو نبود

نمی دانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری

تو گناهکار نیستی!

خنجر را خودم دستت داده بودم

یه یقین که از دیار عابر هرز نگاه آمده ای

شکنجه کن که برای کشیدن درد مانده ام نه برای التیام

رهگذر

۱۳۸٥/۸/۱٥
می روم

 

با واژه به نام دوستت دارم آغاز نمودم

ولی اکنون...

رهگذر

می روم !!

بیا ای من که تا با هم برویم

که تنها نمی توانم

گذر گاهم  کدامین کوی و دیار است ؟!!!!!! نمـــــــی دانم

طالع شوم به این بود که بروم

میروم به گمانت اما تو میروی

از قلب من ای دیو همچو پری

و قاصدکهای وجودم را به دست صیاد سپردم

ودر مسیرت ایستادم تا مرا با خود همراهی کنی

ولی آمدی در زیر  پاهایت خوردم کردی

و پایان جاده رهگذر

رهگذر

۱۳۸٥/٧/٢٦
من کیستم

 ساده با تو حرف  می زنم

مثل آب با درخت

        مثل  نور با گیاه

مثل رهگذرخسته ای با نگاه ماه

ساده با تو حرف  می زنم

ناگهان چرا مرا چنین به نا کجا کشاندن

کیست که خیره مانده این چنین مات و مضطرب به نگاه من

من ؟!!!!!!!!!!!!!

نه این من نیستم

این غریب این غریب شکسته کیست

مادرم کجاست من کلاس چندم

دفترم کتاب فارسیم جزوه های خط من کجاست؟

من چرا چنین هراسناک و مضطرب

من که در کلاس جز بچه های خوب بودم

ساکت و صبور

دفتر مرا نگاه کن بارها و بارها بدون غلط نوشتم

آب. پدر. نسیم . شما نه تو  و دوست . دوستت دارم

مشق های من مرتب است

پس چرا چنین

این غریب این غریب در حصار قاب آئینه

این که شانه می کشد به موهای خویش کیست؟!!!!!!

من کلاس چندم  ؟

 آن همه نگاه مهربان

آن همه ستاره سلام

آن خدا و شب خواب های پر نیانی های بهار

ناگهان چرا چنین این همه شبهای تار

بی ستاره بی پرنده بی بهار

من هنوز کو چکم پس چرا این لباس را بزرگ کردن

من کجای آفتاب پشت کردم که سایه ای چنین هراسناک

روبه روی من صف کشیده است

من خودم نیستم  این اتاق هست  میز هست

پله هست پشت در دوباره کیست

من شاعر نیستم  شعر نمی گویم

شعر های اینجارو بچه های این کوچه گفتن

من دلم گرفته هرچی میروم نمی رسم

رده پای دوست کوچه باغ عشق سایه بان زندگی کجاست

ساده برایت میگویم که حال رهگذر خوبست

اما تو باور نکن

رهگذر

۱۳۸٥/٦/۳۱
خسته ام

اگر جاده / جاده رفتن رهگذره

اگه مقصد /مقصد توست

پس بگزارید نامردا بدانند

دیگه اون پا ها پا نیست

دیگه پایی نمونده

که با رفتنش بگه هنوز زندست

خسته ام

خوابم می اید

میخواهم بخوابم

میخواهم بخوابم ولی میترسم

میتسرسم وقتی از خواب بیدار شدم تو نباشی

یا نه تو باشی من بیدار نشوم

برایم لالایی بگو

می خواهم با صدا و نفس تو بخوابم

به خدا اگر بدانم مردگانم خواب مییبنن

میمیرم

چون نمی خوام بی تو توی رویاهام بگم

که هنوزم دوستت دارم

رهگذر

۱۳۸٥/٦/٢۳
دوستت خواهم داشت

 

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو که رویای دور از دست خوش نیست

که قبول ندارم

گرچه به ظاهر رهگذر خسته است

 ولی دل رویایست

تابو توانش بشتر از این حرفاست

دوستت دارم و تاوانش هرچی باشد باشد

دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هیچ چیز

که تو را دارم

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزا د

راهی نروم که بی راه باشد خطی ننویسم که ازار دهد کسی را

یادم باشد که روزو روزگار خوش است همه چیز رو به راه

 تنها دل ما دل ما دل نیست

رهگذر

۱۳۸٥/٦/٢٠
با من بمون

گفتي بمون با من بمون

گفتم مي منوم

گفتي با دل تنگي بخون

گفتم مي خونم

گفتم که مست و عاشقم  ديونه تو هر شب خرابم

گوشه ميخونه تو

گفتي ببندم اهدو با ياد تو بستم

گفتي که بايد عاشق ديونه باشم

چون ساقي هر شب ميکش ميخونه باشم

گغتي که بايد خاطرم شرط تو باشه

راه خيال خسته ام خط تو باشه

گفتي که بر ياس تنت پيرهن بدوزم

چون شاپرک باشم که از دردت بميرم

گفتي که دستمو بگير

گفتم مي گيرم

گفتي که از عشقم بمير

گفتم ميميرم

گفتمو گريه کردمو پاي تو  ساختم

اين دل سر به راه آسون به تو باختم

چرا با اينکه مي دونم  خطا کرده ولي

هنوز دلگرم اميدم که بر گرده

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]