.

۱۳۸٥/٢/٢۸
دل طوفانی

به دل طوفانی من خدا نگاهی نداره

اين رهگذر بی پناه راهی به جايی نداره

تو آسمون شهر من فقط دل ابرا پره

هيچ ابری بارون نمی شه

آخ از غصه رهگذر زره ای کم نميشه

عاشق بادم نمی شم آخه اونم رفتنيه

جای نوازشاش فقط روصورت من می مونه

میگن با هر کی هم قدم بشی آخر راه جدايی

به هر کی دل بسته بشی عاقبت تنهايی

تو دل رهگذر عشق پرنده ديگه جا نداره

چون يرنده هم خودش ميره پروازشو جا  می زاره

پاکی يه عشق صاف هنوز تو رگام جاريه

حالا خودش ديگه دريا شده اما زلاليش باقی

عاشق شب بودم ولی حالا برام تاريکی

گفتن درد دل رهگذر حکايت از غربت اوست  

کاش به جای گفتنام سکوتمو می فهميدی

خيال می کردم تو چشات صحبت روی عشق منه

غافل از اين که اون چشــــــــــــــــات آينه چشمه منه

رهگذر

۱۳۸٥/٢/٢٤
دروغين

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايست

ببين مرگ مرا در خويش که مرگ رهگذر تماشايست

مرا در اوج می خواهی

تماشا کن 

آيا دروغين بودم از ديروز

پس مرا امروز حاشا کن

در اين دنيا که حتی  ابر نمی گريد به حال من

همه از رهگذر گريزانند تو هم نيز بگذر  از اين تنها

فقط اسمی به جا مانده

از  آنچه بودم وهستم

دلم چون دفتری خالی ....

قلم خشکيده در دستم

رهگذر

۱۳۸٥/٢/٢٠
جاده

يه روز ديگه امد امروزم بايد از رهگذر گفت

رهگذر با اينکه خيلی خسته شده از جاده

ولی بازم جاده رو دوست داره

جاده ای که آخرش تو باشی

رهگذر با اين که روز خوبی داشته و بيشتر راه رفته

نزديک مقصد رسيده ولی بازم دلش گرفته

از سرنوشت گله داره

آخه رهگذر چگونه ميتونه دلتنگیشو به تصوير بکشه

رهگذر با زبان بی زبانی بهش گفته بود

بهش التماس کرده بود ...

خدا کنه امروزم هوا ابری شه !...

آخه بهترين هديه که رهگذر از عشق گرفته بود

همون ابرايی بودن  که هميشه

بغض می کردن ولی نمی باريدند

دلشون پر بود ولی خاليش نمی کردن

آخه خيلی سخته ساعت ها تو خيالت باهاش حرف بزنی

ولی وقتی ديديش فقط يه سلام بتونی بهش بدی

يا سخت تر از اون اينه که وفتی پشتتو می کنی بهش

واشک گونه هاتو خيس کرده اما مجبور باشی

بخندی  که اون نکنه از اشکای تو ناراحت بشه

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱٩
فردا

بازم می خوام از يه حسی بگم

شايد تا حالا اين احساسو داشتی که

هيچ کی تو نمی بينه نه می بيته نه صداتو  می شنوه

تا حالا شده برای يه لحضه فقط برای يه لحضه

فکر کنی که نکنه مردی  خودت خبر نداری که چه

اتفاقی برات افتاده خوت باورت نمی شه ولی شايد ...

اخه اگه نمردی پس چرا هيچ کی صداتو  نمی شنوه

چرا کسی  به حرفات گوش نمی ده

اون وقته تو می خوای خودتو دل داری بدی که خوب

فردا مال منه  فردام خيلی بهتره

کاش می شد فردامو با همه قسمت کنم

بعد احساس کنی که اگر فردا مال من باشه من نباشم چی ؟

سهم من از فردا به کی میرسه ؟

بعد پيش خودت بگی خوب اگه فردای قشنگ و زيبای بود

دوست دارم مال تو باشه

چون تو ی که قدر فردای منو می دونی

می دونی که برای به دست اوردن فردام سعی کردم

رنج کشيدم و گريه کردم ...

پس به يادم باش شايد من فردا نباشم

و يادت نره ...

اين رهگذر من بودم که عمر به اميد رفتم ....

 

 

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱٧
لب

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان  زلف ميفشان که فقيه

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

ريز لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

اين عجيب نقطه ی خال تو به بالای لب است

يا رب اين نقطه ی لب را که به بالای بنهاد

نقطه هرکی غلط افتاد مکيدن ادب است

 

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱٧
غروب خورشید

 

تا حالا يه رهگذر وديدی که زل زده باشه به

آسمونو غروب خورشيدو  نگاه کنه ؟...

غروبی که خيلی زود جاشو به تاريکی ميده

رهگذر می دونه که خورشيد فقط يه بار طلوع می کنه

يه بار غروب هم  می کنه

رهگذر طلوع کردن خورشيدو نديد حالا می خوا د

که تو غروب خورشید رنگين کمانشو ببينه

آخه مگه مشه  تو آسمون صاف وبدون بارون

رنگين کمانو دبد؟

ولی رهگذر قبل از اين که خورشيد غروب کنه

جاشو به تاريکی بده تو نست که رنگين کمانشو ببينه

اگه اون روز بارون نمی يومد هوا صاف بود

ولی رنگين کمانو ديد فقط به خاطر اشکای تو بود

اشکای که به خاطر يه رهگذر  رو زمين ريخته

رهگذر با اشکای تو گلهای سرخی آ ب داد

که تو باغچه زندگيش کاشته بود

و رهگذر هيچوقت از خارهای آن شکايت نداره

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱۳
شک

اين جا سکوت خواب فراهم نمی شود

از درد خستگيت ذره ای کم نمی شود

بر زخم کاری احساس بی کسی

مجنون چاره تو مرهم نمی شود

وقتی هوای عشق به توهمت کشيده است

وقتی که کسی برای تو همدم نمی شود

وقتی که رود روابط از آب شک پراست

جتی غزل به خاطره محرم نمی شود

عيسی من! تودر پاکی رهگذر گواه باش

هر چند دل به پاکی مريم نمی شود.

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱۳
سکوت

نمی دونم از کجاش بگم از کدوم درد

از کدوم غم

امروز رهگذر يه حس عجيب داره !

تا حالا شده که دلت بخواد با يه نفرحرف بزنی؟...

انقدر حرف بزنی که خودت خسته بشی

دلت بخواد هروقت باهاش حرف می زانی تو چشاش

زل بزنی تا اون از خجالت سرشو بندازه پايين...

ولی وقتی که يکی پيدا ميشه که حرفاتو گوش کنه

اون وقته که تو حرفات يادت ميره  همش سکوت می کنی

به خيال خودت داری با سکوت کلی باش حرف می زانی

ولی اون از حرفای سکوتت هيچی نفهمه

حتی آخرين حرفای سکوتت که يجوری گفت که تمام

عالم شنيدن .... دوست دارم ديونه

اون وفته که دلت می خواد به اين تقدير لعنتی

هرچی فوش بلدی بگی

تا حالا شده تو  جاده زندگيت از پيچ خمای جاده

خسته بشی؟...

دلت بخواد يه گوشه يه جای که هيچ رهگذری

از اونجا عبور نکرد انقدر بشينی وسرتو رو شونه های

پرعزيزت بزاری گريه کنی تا بميری ...

 

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱۱
سنگلاخ

رهگذر ميگذرد از همه چيز از همه جا

زياد می بيند زياد می شنود

حرفای شيرين حرفای  تلخ

رهگذر هميشه در گذر است

به زودی ثابت را تصميم خواهد گرفت

اگر تو بخواهی

زندگی به رهگذر آموخت که چگونه زندگی کند

چگونه تو را دوست داشته باشد

ولی نياموخت که چگونه تو را فراموش کنم

رهگذر ميميرد مثل يک يروانه

در برهوتی از سنگلاخ

وقتی که بداند گلی هرگزنخواهد رويد

رهگذری بی نشونه از پاييزم در پاييزم ميميرم

پس اشکايم را پاک نکنبيد

می خواهم دنيا را تار ببينم

آيا می شود رهگذر ديگر تنها نباشد ؟

 

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱٠
محو تماشا تو بودم

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که دگر مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز چشمم نرود

ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی

دو چشم  مست تو خوش می کشد ناز از هم

نمی کنند دو بد مست اهتراز از هم

شدی به خوابو بهم ريخت خيل مژگانت

گشای چشم و صدا کن سپاه  ناز از هم

تو در نماز جماعت نرو که ميترسم

کشی امام و بپاشی صف نماز از هم

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۱٠
رهگذر

رهگذر تنها در جادی تاريک

همه جا سردو سياه بود

من از تاريکی  و تنهای وحشت داشتم

همه جا ساکت بود

تنها صدای که ميشد شنيد

صدای زوزه شغال های گرسنه بود

از ترس داشتم با خودم سرود آزادی می خوندم

آه ای خدا

ای خدا اين چه سر نوشتی بود

که يهو يه نوری از اون دور دورا می آمد

کی می تونست باشه

يه رهگذر که راه گم کرده يا ...

کمی که جلو تر امد چهره تو رو به يادم اورد

آيا ممکنه که خودت باشی

خدای من درست می بينم

اره خودت بودی خود خودت

اره خودت بودی خود خودت

تو بودی که با يه فانوس امدی که

راه به من نشان يدی

وقتی تو ديدم احساس ارامش کردم

ديگه از تاريکی نمی ترسيدم

نمی دونم بعد ار من ديگه از اون جاده تاريک

رهگذری عبور می کنه ؟

 

رهگذر

۱۳۸٥/٢/٩
تنهای

تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟...

يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟...

دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يک و زار زار گريه کنی؟؟..

تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر

 سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...
اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن،

 آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان...

رهگذر

۱۳۸٥/٢/۸
اشک

قدر اشکاتو بدون وقتی که گريت ميگيره

هنوز چشات بی کلکه بايد بگی مبارکه

کاش ميشد يه جوری با گريه هات گريه کنم

به خنده هات نگاه کنم از ته دل خنده کنم

کاش ميشد يه رهگذر تمام غصه هاتو ببره

       جای گريه خنده خنده بياره

تو که نيستی جون ميگيره گريه هام

واسه چشمام فرقی نداره که چقدر حوصله داره

هر جای دنيا که باشيم چشم من مثل يه ابره

دوست داره همش بباره روی کی فرقی نداره

جای اشکای تو بودن هميشه يه آرزو بود

روی گونت جون بگيرم روی لبهات زود بميرم

ريز پاهات ....

تا  می تونستم  معنی کنم  دوست داشتنو

 

 

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]