.

۱۳۸٥/۳/٢٧
وقتی مردم

 

وقتی مردم روی قبرم ننويسيد کی بودم

ننويسيد چی می خواستم

چی می گفتم

چی بودم

ننويسيد نه شعری نه شعاری

ننويسيد کی بودم از چه طباری

 وقتی مردن آخرين نقطه راهه

نمی خواد سنگ روی قبرم بزارين

وقتی هر امدنی رفتنی داره

نمی خواد گل روی گورم بکاريد

خيلی ساله پس از اين مرده بودم

عمری به دل مرده بسر برده بودم

بدونه  سهم

بدونه  نام نشون

چوب اين زندگی خوره بودم

پس من را در اشک عاشق شسته شو ده

به جسم خسته من ابرو ده

(( رهگذر تو مرامش نامردی نيست ))

رهگذر

۱۳۸٥/۳/۱٤
احساس

يادت هست که گفتم

به تعداد قطرهای باران دوستت دارم

و چون جاری شوم بر گونه ات می بوسمت

و طی طريق می کنم تا دريايی دلت

تا غرق شوم

در بی کران محبت

اما با اين همه احساس

می خواهم بگويم

ديگر نمی گويم

چون

من غرقه ای بيش نيستم

غرقه ای

که فرياد می زاند

کمک نمی خواهد

پس بيا منو مديون خودت کن

بيا شعر هايم را بسوزان

دريا

ای دريا دل

مرا غرق کن که پسندم چون تو

دريا شوم

من هنوز پرم از تو

مث چشمای پر از خواب

مت اندوه قشنگ

غزل شبای مهتاب

هنوزم متل يه بچه

تو تب آرزوهامم

خواستم اما نرسيدم

تو هنوز تنه درخت عشقی

اما برگ من هرس شد

دست اشيون قناری

اين روزا کی واسه تو کس شد

رهگذر

۱۳۸٥/۳/٦
بوی بارون

آن روز غروب

تو همان نور خالص آسمان بودی

هی صدايت کردم که بيا

ولی انگار تو نشنيدی!!!!

يک لحضه انگار برگشتی و نگاهم کردی

حس غريبی تو نگاهت ديدم

نمی دانم که اون روز جز من کسی تو رو ديده بود يا نه؟

خيلی ديدنی بودی

اون روز بوی بارون در سايه سار ياس می دادی

خيلی خوش بو بودی

گفتم بنويسم شايد آروم بشم

اما اينم يادت باشه من اگه در غرب زاده شدم

ولی تمام دريا های شمال و جنوب را من گريسته ام

نمی دانم چرا ؟!!

ولی انگار يه آشنا تو خواب من غمگين است

خاموش  وخسته

و رهگذر بی نام ونشون می سرايد

ای دل از بی تارو پودی خسته ام

آنچه گفتی و نبودی خسته ام

بايد امشب پيکرم را بردرن

وای از اين قبر عمودی خسته ام

رهگذر

۱۳۸٥/۳/٢
شاهرگ

تاحالا شده توی دل تاريکی وقتی می دونی که همه

خوابند دلت بگيره احساس کنی داری ديوونه ميشی

دلت بخواد با يکی درد دل کنی

با يکی که واقعا تحمل داشته باشه

که به درد دلت گوش کنه

بعد روتو به آسمون کنی کسی رو  تو اون تاريکی نبينی

جز خدا ؛ از کجا معلوم ؛ شايد خدا بيدار مونده که با رهگذر

حرف بزنه آره خوبه،کی از خدا بهتر،کی از خدا راز دار تر

بعد يه حسی بهت بگه اگه خدا نخواد چی ؟....

اگه نخواد با هات درد دل کنه چی؟....

اون وقته که از خودتم بدت مياد

بعد به خودت اميد می دي که اگه خدا نخوابيده

حتما به خاطر من بوده می خواد با من حرف بزنه

بعد جلو که رفتم  ديدم ،

خدا داره به يه فرشته رو زمين نگاه ميکنه

رو به خدا کردم گفتم همه که فرشته نیستند

 با خجالت گفتم منم نگاه می کنی؟!!!

خيلی راحت گفت نه .... خيلی دلم شکست

آخه ار هرکی انتظار داشتم جز خدا !!!!

خدا وقتی ديد رهگذر ناراحته بهش گفت :

بيا فرشته رو ببين صورتش با غم چقدر زيباست

فرشته غمگين خيلی شبیه تو ست

خدا به خوب تو امدی که به من بگی که حاضری تمام شاديهای

منو بگيری به جاش اون شاد باشه درسته ؟...

خدای منم امده بودم همينو بگم

که من حاضرم تمام شاديهامو بدم تا اون به جای غم

شادی رو صورتش باشه  

بعد بهم گفت اينجوری هر دوتاتون بشتر به من نزديکين

اون وقتی غمگين باشه خوب تو هم غمگينی   

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]