.

۱۳۸٧/۱/٢٧
در برابر خدا

مهر بر لب میزنم و نیز خاموش میمانم
تو نیز هیچ نگو
که خود میدانم بازنده این بازی منم
تو گنهکار نیستی
مهلتی برای شکستن سکوت می خواستی
و اکنون ......
در این بیابان گرفتار شده ام
بغض راه گلویم را بسته
به جرم سنگینی متهم شدم
دستی می جویم نه برای نجات برای رهایی
 قاصدک به تو اتقدر دورم
که حتی نامت را گم کردم
نفرین بر من
شرمم باد که خود را آدمی خواندم
و تو ای عاشق پاک خدا
و به تعبیر رهگذر
لیک می گویم که لیلیم همچون تو نبود
و این اخرین بهانه بود برای از تو گفتن
و خوشحال باش که این بار از تو نوشتم یه خاطر خودت نوشتم
به سرعت می گذرد 
 
اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]