.

فردا -
۱۳۸٥/٢/۱٩
فردا

بازم می خوام از يه حسی بگم

شايد تا حالا اين احساسو داشتی که

هيچ کی تو نمی بينه نه می بيته نه صداتو  می شنوه

تا حالا شده برای يه لحضه فقط برای يه لحضه

فکر کنی که نکنه مردی  خودت خبر نداری که چه

اتفاقی برات افتاده خوت باورت نمی شه ولی شايد ...

اخه اگه نمردی پس چرا هيچ کی صداتو  نمی شنوه

چرا کسی  به حرفات گوش نمی ده

اون وقته تو می خوای خودتو دل داری بدی که خوب

فردا مال منه  فردام خيلی بهتره

کاش می شد فردامو با همه قسمت کنم

بعد احساس کنی که اگر فردا مال من باشه من نباشم چی ؟

سهم من از فردا به کی میرسه ؟

بعد پيش خودت بگی خوب اگه فردای قشنگ و زيبای بود

دوست دارم مال تو باشه

چون تو ی که قدر فردای منو می دونی

می دونی که برای به دست اوردن فردام سعی کردم

رنج کشيدم و گريه کردم ...

پس به يادم باش شايد من فردا نباشم

و يادت نره ...

اين رهگذر من بودم که عمر به اميد رفتم ....

 

 

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]