.

شاهرگ -
۱۳۸٥/۳/٢
شاهرگ

تاحالا شده توی دل تاريکی وقتی می دونی که همه

خوابند دلت بگيره احساس کنی داری ديوونه ميشی

دلت بخواد با يکی درد دل کنی

با يکی که واقعا تحمل داشته باشه

که به درد دلت گوش کنه

بعد روتو به آسمون کنی کسی رو  تو اون تاريکی نبينی

جز خدا ؛ از کجا معلوم ؛ شايد خدا بيدار مونده که با رهگذر

حرف بزنه آره خوبه،کی از خدا بهتر،کی از خدا راز دار تر

بعد يه حسی بهت بگه اگه خدا نخواد چی ؟....

اگه نخواد با هات درد دل کنه چی؟....

اون وقته که از خودتم بدت مياد

بعد به خودت اميد می دي که اگه خدا نخوابيده

حتما به خاطر من بوده می خواد با من حرف بزنه

بعد جلو که رفتم  ديدم ،

خدا داره به يه فرشته رو زمين نگاه ميکنه

رو به خدا کردم گفتم همه که فرشته نیستند

 با خجالت گفتم منم نگاه می کنی؟!!!

خيلی راحت گفت نه .... خيلی دلم شکست

آخه ار هرکی انتظار داشتم جز خدا !!!!

خدا وقتی ديد رهگذر ناراحته بهش گفت :

بيا فرشته رو ببين صورتش با غم چقدر زيباست

فرشته غمگين خيلی شبیه تو ست

خدا به خوب تو امدی که به من بگی که حاضری تمام شاديهای

منو بگيری به جاش اون شاد باشه درسته ؟...

خدای منم امده بودم همينو بگم

که من حاضرم تمام شاديهامو بدم تا اون به جای غم

شادی رو صورتش باشه  

بعد بهم گفت اينجوری هر دوتاتون بشتر به من نزديکين

اون وقتی غمگين باشه خوب تو هم غمگينی   

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]