.

بوی بارون -
۱۳۸٥/۳/٦
بوی بارون

آن روز غروب

تو همان نور خالص آسمان بودی

هی صدايت کردم که بيا

ولی انگار تو نشنيدی!!!!

يک لحضه انگار برگشتی و نگاهم کردی

حس غريبی تو نگاهت ديدم

نمی دانم که اون روز جز من کسی تو رو ديده بود يا نه؟

خيلی ديدنی بودی

اون روز بوی بارون در سايه سار ياس می دادی

خيلی خوش بو بودی

گفتم بنويسم شايد آروم بشم

اما اينم يادت باشه من اگه در غرب زاده شدم

ولی تمام دريا های شمال و جنوب را من گريسته ام

نمی دانم چرا ؟!!

ولی انگار يه آشنا تو خواب من غمگين است

خاموش  وخسته

و رهگذر بی نام ونشون می سرايد

ای دل از بی تارو پودی خسته ام

آنچه گفتی و نبودی خسته ام

بايد امشب پيکرم را بردرن

وای از اين قبر عمودی خسته ام

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]