.

رهگذر -
۱۳۸٥/٢/۱٠
رهگذر

رهگذر تنها در جادی تاريک

همه جا سردو سياه بود

من از تاريکی  و تنهای وحشت داشتم

همه جا ساکت بود

تنها صدای که ميشد شنيد

صدای زوزه شغال های گرسنه بود

از ترس داشتم با خودم سرود آزادی می خوندم

آه ای خدا

ای خدا اين چه سر نوشتی بود

که يهو يه نوری از اون دور دورا می آمد

کی می تونست باشه

يه رهگذر که راه گم کرده يا ...

کمی که جلو تر امد چهره تو رو به يادم اورد

آيا ممکنه که خودت باشی

خدای من درست می بينم

اره خودت بودی خود خودت

اره خودت بودی خود خودت

تو بودی که با يه فانوس امدی که

راه به من نشان يدی

وقتی تو ديدم احساس ارامش کردم

ديگه از تاريکی نمی ترسيدم

نمی دونم بعد ار من ديگه از اون جاده تاريک

رهگذری عبور می کنه ؟

 

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]