.

سکوت -
۱۳۸٥/٢/۱۳
سکوت

نمی دونم از کجاش بگم از کدوم درد

از کدوم غم

امروز رهگذر يه حس عجيب داره !

تا حالا شده که دلت بخواد با يه نفرحرف بزنی؟...

انقدر حرف بزنی که خودت خسته بشی

دلت بخواد هروقت باهاش حرف می زانی تو چشاش

زل بزنی تا اون از خجالت سرشو بندازه پايين...

ولی وقتی که يکی پيدا ميشه که حرفاتو گوش کنه

اون وقته که تو حرفات يادت ميره  همش سکوت می کنی

به خيال خودت داری با سکوت کلی باش حرف می زانی

ولی اون از حرفای سکوتت هيچی نفهمه

حتی آخرين حرفای سکوتت که يجوری گفت که تمام

عالم شنيدن .... دوست دارم ديونه

اون وفته که دلت می خواد به اين تقدير لعنتی

هرچی فوش بلدی بگی

تا حالا شده تو  جاده زندگيت از پيچ خمای جاده

خسته بشی؟...

دلت بخواد يه گوشه يه جای که هيچ رهگذری

از اونجا عبور نکرد انقدر بشينی وسرتو رو شونه های

پرعزيزت بزاری گريه کنی تا بميری ...

 

رهگذر

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]