محو تماشا تو بودم

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آنچنان مات که دگر مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز چشمم نرود

ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی

دو چشم  مست تو خوش می کشد ناز از هم

نمی کنند دو بد مست اهتراز از هم

شدی به خوابو بهم ريخت خيل مژگانت

گشای چشم و صدا کن سپاه  ناز از هم

تو در نماز جماعت نرو که ميترسم

کشی امام و بپاشی صف نماز از هم

/ 7 نظر / 39 بازدید
عمران

سلام دوست خوب ممنون اميدوارم موفق باشی. راستی اين شعر از خودت بود؟ خيلی عالی بود...

عمران

سلام و باز نوشته ای درباره معلم! نظری افکنيد! ممنون

اشک يخی

ویکتور هوگو: یک پرنده ی کوچک که زیر برگ ها نغمه سرایی می کند برای اثبات خدا کافی است. !!!باراني باشين!!! ...Bye Ta Hi...

مرد بارانی

سلام دوست گلم.نوشته هات زيباست قشنگه.اميدوارم دوستای خوبی بشيم.

فقط کليک

بازاريابي اينترنتي ... هر کليک 80 ريال ... به ما سر بزنيد.

bahareh

سلام نوشته هاتون خیلی قشنگ منم امیدوارم یکی از دوستای خوبتون باشم مرسی

محمد

علای بود مرسی نویسنده