تنهای

تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟...

يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟...

دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يک و زار زار گريه کنی؟؟..

تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر

 سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...
اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن،

 آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان...

/ 9 نظر / 9 بازدید
عرفان(سرطان)

آی آدمای سر خوش جايی برای من هست؟هز پب به پب رسيدم از کوچه ها به بن بست..... سلام........ همون احساسی که بارها به سراغم آمده بود را با قلم زيباتون نگاشتيد.... تنهاييم تنهای تنها..... همه هستند و هيچ کس نيست..از بن بست به بن بست رسيدم.... چی بگم که خيلی تنهام...چی بگم که غير غصه ديگه دلداری ندارم....

ساميار

اومدن يا نيومدنش که دست ما نيست اتفاقا من اين حس رو خيلی دوستدارم

به من ميگن مهندس

سلام چطوری کلک خوبی بود من اومدم و پستت رو خوندم ولی از لينک که گفته بودی خبری نبود اما نظرم : اينی که ميخوام بگم کاريه که خودم برای خودم انجام ميدم. دو دستی بچسب به خدا. که شونه برای گريه نون و آب نميشه.

الهه

اره اين حسو داشتم شما اين حس رو داشتی که می خوای گريه کنی ولی بايد بخندی تا کسی گريه تو نبينه چون برات مقدسه و نميخوای هر کسی تو حريمت بياد

شادی(نشيب)

بزن تار ای هميشه با منو از من قديمی تر / واسه اونکه تو کاره عاشقی می مونه غمگينم

کوثر

شعرهای احساساتی زیبای زدی حتما"به من هم نظری کن تا شاید از این سردی که در تمام وجودم احساس میکنم خارج شوم ممنون[گل]