رهگذر

رهگذر تنها در جادی تاريک

همه جا سردو سياه بود

من از تاريکی  و تنهای وحشت داشتم

همه جا ساکت بود

تنها صدای که ميشد شنيد

صدای زوزه شغال های گرسنه بود

از ترس داشتم با خودم سرود آزادی می خوندم

آه ای خدا

ای خدا اين چه سر نوشتی بود

که يهو يه نوری از اون دور دورا می آمد

کی می تونست باشه

يه رهگذر که راه گم کرده يا ...

کمی که جلو تر امد چهره تو رو به يادم اورد

آيا ممکنه که خودت باشی

خدای من درست می بينم

اره خودت بودی خود خودت

اره خودت بودی خود خودت

تو بودی که با يه فانوس امدی که

راه به من نشان يدی

وقتی تو ديدم احساس ارامش کردم

ديگه از تاريکی نمی ترسيدم

نمی دونم بعد ار من ديگه از اون جاده تاريک

رهگذری عبور می کنه ؟

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
مهدی

سلام. وبلاگ قشنگی داريد. شاد باشيد.

nazanin

salam rahgozar khaili matnat ghashange dar kol ham webe ghashangi dari

nina

عشق ، ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست . عشق ،آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچوقت نفهمد که چرا خیس نشده ..... سلام خسته نباشی خوب بود ولی چرا همه جا سیاهه اما در کل جالب بود.

rahgozar

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز متن های قشنگی جمع اوری کردی امید وارم به ارزوهات برسی ولی واسه رسیدن به چیزهای پوچ هیچ وقت تلاش نکنی